|تعلیق|

ترس زاده ترس است.

باز خوابیده‌ام توی تاریکی. من همیشه وقتی توی تاریکی‌ام حرفی برای گفتن دارم. دقیقن نمی‌دانم چرا. گمان می‌زنم چون که تاریکی بدون هیچ دیتای ورودی است، هیچ رنگ و نوری نیست که آدم را به پک گرفتن از افکار- که گاهی هم بد بی‌فیلتر و تلخ‌اند- مجبور کند، و از آنجا که آدم بیمارِ این فکر کردن‌های جنون‌آمیز است، در تاریکی همیشه باید چیزی بیابی که سکوت نبلعدت. آدم‌ها از بلعیده شدن می‌ترسیدند، به خاطر همین افتادند به اختراع کردنِ ناخوداگاه، آوا‌ها را از خودشان در آوردند که بدانند صدایی هست، بعد حروف‌ و کم‌کم معانیِ کوفتی را. توی غار که یک زن یک‌طرف و یک مرد که هر دو خودش را با برگ پوشانده بودند و داشتند از سرمای ماه‌های زمستانی ماقبل تاریخی یخ می‌زدند و سکوت و احتمالن نور مهتاب چهره‌هاشان را کمی سایه داده بود، گمان کنم آنجا بود که تصمیم گرفتند عشق را بیافرینند، که نترسند، که همدیگر را بغل کنند، که بیامیزند و تولید نسل کنند و بعد وقتی که یک ماموت غول‌پیکر مردِ درحال جان کندن برای بقا را له می‌کند، کسی باشد که برایش سوگواری کند. آدم‌ها عشق و غریزه و سوگواری را این‌طوری آفریدند، لبخند و بغل کردن را هم. شما نگاه کنید، تمام مفاهیم عالم انگار برگشته به ترسو بودنِ انسان. به ریغو بودنش. به این که سکوت او را ترساند، بی‌خودی‌اش و بی‌دیگری بودنش او را ترسانده، پس نخواسته بترسد و برای فرار، ساخته و پرداخته و تولید کرده. اما اگر مفاهیمِ انتزاعی‌ای مثل ترس، تلاش‌های انتزاعی هم در پی داشته باشند چه؟ اگر هیچ رخدادی خارج از مغز ما نباشد و همه‌مان توی یک توهم بزرگ جمعی گیر کرده باشیم، یعنی دقیقن هیچ دنیایی خارج از ترس‌ها و مغز ترسویمان نباشد، آن‌وقت چه چیز را برای فرار کردن اختراع می‌کنیم؟

شبیه هم اند.

مثل نصفه شکاندنش، مثل باقی ماندن دو نیمه و تصمیم به کشیدنِ نیمه‌ها، مثل اولی، مثل غلیظ مثل توانستن، مثل مثل همیشه نبودن، مثل اصل غلظت تلخی، مثل نچسبیدن، ماندن، افتادن، بلند شدن، آوردن یکی دیگر، دیدن، بهتر دیدن، ماندنِ هنوز یکی دیگر، کشیدن، مثل قبل بودن‌های کم توان، ملو، آهنگ‌های نا آشنا. تمام شدن‌های همیشگی، ماندن در کف. رفتن سراغ کاملِ بین دو نیمه، مثل همیشه تلخ بودن، احساس تلخی متوالی، سه بار سرچ کردن پونز اشتباهی، بعد پونز، دود خوردن چشم‌ها، اشک‌های در آمده، پاک کردن، پک، پک، پک، بعدی و بعدی‌هایش. مثل رسیدن به ته،‌ التماس سیگار، کام‌های آخر که می‌سوزند، لب‌ها که التماس می‌کنند بمان، که می‌سوزند، که سوختن را درد را دوست دارند، که می‌افتد، با یک قطره اشک، که هنوز سرخ است، که لج‌ام می‌گیرد، که هنوز می‌خواهم، می‌خواهمت، مثل آخرین کام‌های سوزاننده سیگار، که آتش افتاده، که با ته نارنجی می‌زنم رویش، که از لجم می‌خواهم خاموش کنم، که نمی‌شود، که باز تلاش می‌کنم، که خاموش نمی‌شود، تمام نمی‌شودم نمی‌خواهد باشد، برایم. چه گناهی؟ که باز تلاش، که اشک‌ها، که بس کن، که چه‌قدر سمجی دختر، که باز، زندگی تشابه مسخره‌ایه. و همان لحظه که ولش کردی خاموش شود، انگار بخواهد بگوید قوی‌تر است، که بنویسی و له کنی و بلرزی و تهش‌ را فوت کنی‌.


- من آدم پنهان کردن نبودم.

لازم نیست حتمن یک شبِ تابستانی باشد، لازم نیست سیب سبز باشد و لازم نیست توسط سازمانِ نشنال تراست محافظت شود.

 از زمان و مکان چیزی نمی‌دانم. درخت را خوب یادم هست و سایه‌ی خنکِ زیرِ برگ‌های انگار واکس خورده‌اش را و خودم را دراز کشیده به شکم با خط‌های سفید و منتظر دفتر انشاء.

 برای هزارمین بار دست می‌کشم روی خطِّ تای دفتر و الکی محکمش میکنم. خط‌ها را می‌شمارم. و شماره‌ی انشاء را. دوازده‌تا و پنجمین. لجم می‌گیرد از دیدنِ گیومه‌های این طرف و آن طرفِ به نام خدا.، که قرمزند و خیلی پررنگ. همین که می خواهد از تا خوردگیِ تقریبن ناپیدایِ لبه‌ی برگه هم بدم بیاید و بخواهم پاره‌اش کنم، نارنجی رنگی می‌افتد روی دفترم. چیزی شبیه معجزه.

 + حالتون خوبه؟ 

- چی بگم والا. ظاهرن شما بهتری. زیر لب چیزی می‌غرد که نصفه می‌شنوم. می‌پرسم: + چیزی گفتین؟ 

- با تو نبودم پسر. داشتم می‌گفتم حال من همیشه‌ی خدا از همون اول همین شکلی بوده.

 + چه شکلی؟ 

- این شکلی دیگه. این شکلی. 

منتظر می‌مانم. انگار سکوت اذیتش کند.

 - ببین بچه. من از همون اولم که آدم بودم کودن بودم. نه که بخوام بگم الان مثلن کودنما، نه. فقط می‌خوام بگم شکلم همین طوری بوده.

گیج‌تر شده‌ام.

- بچه که بودم چون یه پسر احمق بودم هیچ وقت درست درسامو نخوندم. یا نمی‌دونم شایدم نفهمیدمشون. هی نخوندم و ننوشتم تا بابام عصبانی شد. یه روز با سگکِ کمربند حسابی حالمو جا آورد. بعدم فرستادم برم بشم شاگردِ یه آهنگر. تا حالا آهنگر بودی؟

 اجازه نمی‌دهد بگویم تنها ده سال دارم. یا حتی یک نه‌ی ساده. خودش پی خودش را می‌گیرد.

 - نه که آهنگری کردن از درس خوندن نفهمیدنی‌تر باشه‌ها، نه! آهنگری کردنم بلد نشدم. یا فقط نفهمیدمش. چیزی که فهمیدم این بود که یهو ۶۰ سالم شده و مُردم.

 هیجان زده شده‌ام. می‌نشینم. 

- همین که خواستم فکر کنم خب حالا که مردم حتمن اون سعادتِ ابدی رو جیرینگی فرو می‌کنن تو حلقومم که یه آب خوش شصت ساله ازش پایین نرفته [ مکث می‌کند و غمگینانه لبخند می‌زند] ولی اونا خاکم کردن. توی یه باغچه‌ی سرد و زمستون زده. ولی زمستونا روی هر حیوونی توی دنیا اثر نذاره، کرما رو گرسنه‌تر می‌کنه. 

چشم‌هام نزدیک است از حدقه در بیایند. 

- آره باباجان همین که بخوای به آفتاب گرفتن سر ظهرای زمستون از تو شکیمِ یه کرمِ صورتی عادت کنی، [سکوتِ چند ثانیه‌ای] پرندهه خوردتت. بین نوک نارنجیش معلق موندی و منتظری که با یه دمِ بزرگ قورت داده بشی، اما یهو پرنده فداکار می‌شه و تو جلوی بی‌عرضه‌ترین جوجه‌ی لونه به زانو در میای. و بعدم تا میای به سنگ‌ریزه‌های لوله‌ی گوارشِ بی‌عرضه‌ترین، ساییده بشی. مامان پرنده از این که مثه بقیه جرأت پریدن نداری عصبانی شده و هلت داده و بووووم. باز مردی.

 توان حرف زدن ندارم. انگار از صحنه‌ی جنگ‌ رسیده باشم. همانقدر شوک زده‌ام. لبخند می‌زند.

 - ولی خب از اینجاش قشنگ‌تره. وقتی می‌بینم چه طوری پوست نازک و بی‌مو و صورتیِ جوجه رو شکافتم و از تو دل زمین به ریشه درخت رسیدم و بعد هسته شدم و خودم گوشت و پوست نارنجی آوردم و حالا تو می‌تونی ازم خط انشاهاتو پر کنی. این که بودنم برای توئه.

 خیره می‌شود به روبرو با لبخندی عمیق. 

بلند می‌شوم. پوست پرتقال‌ها را زیر درخت چال میکنم و دنبال رویایی جدید می‌گردم.


۹ دی.

میان خواب آلودگی صبح و ساخت اول و افتضاح و ساخت دوم و خواب‌آلودگی و شبیه نشدگی و من که حالا تجربه کرده‌ام.


آرزو کردم که کاش خوشحال بودی.

نورهای ضعیفی از پنجره کش آمده‌اند روی دیوارِ سمت چپِ اتاقم. مستطیل‌های کوچک و بزرگ ساخته‌اند که بعضی حقیقی و بعضی خیالی‌اند. بعضی‌ ته مانده‌ی تیرهای چراغ برق‌اند و یکی که ته رنگِ آبی دارد مالِ تابلوی مشاور املاکیِ بهرامی است. همان که توی  دوربین مدار بسته‌اش نمایِ نقطه مانندی از پنجره‌ی اتاقم -این اتاق- دیده می‌شود. حالا این نقطه از آن نقطه‌ی خورشید مانند نورِ آبی می‌گیرد. این مستطیل‌ها را دوست ندارم. آن‌هایی را دوست دارم که که مال چراغ‌های عقبیِ ماشین‌ها هستند. از یک سومِ چپیِ دیوار شروع می‌شوند و با سرعت‌های متفاوتی دیوار و مستطیل‌های محوش و حتی سقف را طی می‌کنند. انگار می‌توانم تا ابد منتظرِ  این سربازهای ناگهان بمانم که می‌دوند تا رفیقشان را دمِ مرگ بغل کنند و در آغوشش بمیرند. 

اینجا یک نورِ دیگر هم هست. بخاری. که صدا هم دارد. یک فیسِ ممتد. با شعله‌های نامنظمِ آبی و نارنجی. نورش روی صورتم نیوفتاده، روی هیچ کجا نیوفتاده. ولی اثرش هست. نمی‌دانم چرا فکر ِ سلول‌هایم روی تنه‌ی بخاری ولم نمی‌کنند. چند شب پیش کناره‌ی زانو‌ام چسبید روی بدن بخاری. به اندازه‌ی یک کفِ دست لایه‌ی چربی باقی گذاشت و احتمالن چند لایه سلول‌. و این اولین از دست دادنی در تمام زندگی‌ام است که واقعن ازش لذت می‌برم وقتی بهش نگاه می‌کنم طوری که به کوره‌ی آدم پزیِ فیس فیسوی بخاری و سلول‌های جزغاله‌ام فکر می‌کنم دلم می‌خواهد لمسشان کنم. با حس عجیبی از سرمستی.

زمان را گم کرده‌ام.  و تاریکیِ اتاق تویم حلول کرده . با تاریکی درونم یکی شده‌م باز. با این رخوت و درد و گرفتگیِ روحم که بدجوری تاریک است و بیهوده. و این یکی شدن تا وقتی زیباست که نخواهم مشترک‌های تاریکی این طفلِ مرده و اتاقش  را پیدا کنم. تا وقتی نخواهم فکر کنم لابد توی تاریکی‌های خودم‌ هم نوری هست و بعد ببینم که نیست. که سربازی برای دویدن نیست که فیس فیسی نیست،  حتی بخاری نیست که شاید بتواند همه چیز را تمام  کند. 

۶ دی.


پ.ن: عنوان اسم این قطعه است و آرزوی من.

______

که هوس می‌کنی آواهای نامجو را، به محض برگشتنت به دنیا، به همان اتاق قبلی، به شاملو‌های توی قفسه و پوست پرتقال‌های لبه‌ی کمد. که نامجو را که می‌گذاری تازه می‌بینی از نصف شب گذرانده‌ای. و توی دنیا نبوده‌ای. مزه‌ی گیلاس را فهمیده و دوبار شنیده‌ای و کفت بریده‌ای. که هی بی‌اخیتار گفته‌ای لعنتی، لعنتی لعنتی. که مزه‌ی سیگار را پرسیده‌ای. که باید خودت بکشی، که آرام شده‌ای از صدای آرامش. 

می‌بینی نصف شب است و نامجو هنوز نخوانده و چراغ می‌رقصد توی تاریکی‌. می‌مانی بین خودت و دستگیره. بودن یا...؟ مساله‌ای نیست. شب می‌مانم. پنجره را که پس می‌زنی صدای سگ می‌آید. می‌بینی باید بروی. نور می‌اندازی با نامجو. التماس‌ها درها را که قهقهه نزنند. لیوان را زیر شیر سرد. صدای سگ می‌دهد دنیا و عقربه‌ها. می‌خواهی بخوابی همان وسط. تازه رسیده‌ای به پیل‌افکنِ پله‌ها. یک نه یک. چهچهه، قهقهه، واق واق. کلیدت نیست.

آهنیِ اصلی را که می‌بندی نفست تازه در می‌آید، خون احتمالن باز دم می‌کنی توی هوا. زردیِ کرم مانندی را پاشیده‌اند روی تن کوچه. هوس می‌کنی بروی تا ته دنیا. با دمپایی و کلید توی دستت. کِرم جهان می‌لولد. می‌خواهی در بروی که بچشی مزه‌ی توی دل و روده‌ی کرمی فرار کردن‌ را... یک آن نشده خودت را روی تختت لمس می‌کنی. زنده‌ای که نامجو: دلا دیدی که خورشید از شب سرد، چو آتش سر ز خاکستر بر آورد...

۱۹. آذر ۹۷

________

پ.ن: گاهی نمی‌شود چیزها را تغییر داد، چه اصراری هست؟

اضطراب بوق‌ها

اوّلی خواست زنگ بزند دوّمی، گشت دنبال دست‌هاش، نمی‌دانست کجااند، با زبانش کشید روی گوشی، مزه‌ی اشک و عرق با‌هم، فکر کرد، شوری‌اش مزه نمی‌داد، مثل بی‌مزگی‌های یک سیگار سنگین بعد از چیز‌هایی که نمی‌شود ازشان حرف زد، نفس‌هاش پیچیدند لابلای کوچه‌ها، دست‌هاش براش کف زدند، چشم‌هاش چرخیدند روی دودکش‌های فیلتر‌های سیگار، گوش‌هاش جیغ کشیدند، دهانش گوش‌کرد، گوشی‌اش کو؟ گوشی‌ام؟ زبان کشیدم روش؟ زنگ می‌خورد، خواب نیستم، زنگ زدم بیدارت کردم عزیزم؟نه من نمی‌خوابم، فقط نمی‌دونم من اوّلی‌ترم یا تو؟

.

از مجموعه‌ی لحظه‌های سورئالی که بعدن می‌آفرینمش.

ابرها.

یک.

زانو‌هام را توی آهنگی که چیزی از آن نمی‌فهمم، بغل زده‌ام.. صدای چرخش زنان قبلیه‌ای در آفریقا، در جشن آمیزششان، توی سرم می‌پیچد... باران آمده؟ شک ندارم-شاید فقط در حین چند ثانیه‌ای که چرخیده‌ام، شاید هم هیچ‌وقت بس که زمین خشک است...

دو.

شب‌ پاییز را می‌بلعد، خیلی زودتر از این که از در کتابخانه بیرون بیایم و هنر در گذر زمان را به خودم بفشرم از تاریکی شب... خیلی زودتر از این که منتظر چیزی بمانم که هیچ وقت اتفاق نمی‌افتد و منتظر نمانم چیزی که هیچ‌وقت منتظرش نیستم اتفاق بیوفتد... خیلی زودتر از خوردن خورده شیشه‌های خودم، توی یک قاشق پر از نیمروی زردِ به هم ریخته.

سه.

تاریکی بی‌انتهاست اما ما به این بی‌انتها هم عادت می‌کنیم. تف در ذاتمان که آنقدر جان سختیم که بر اغلبشان چیره‌ایم و بلدیم و در حافظه‌ی ژنتیکی‌مان جا رفته.‌‌.. آن‌هایی را هم که مواجه باهاشان را بلد نیستیم- مثل خودمان- ترجیح می‌دهیم فراموش کنیم و دم نزنیم. خودمان ترسناکیم و ترسمان خودمانیم. من دیده‌ام سایه‌ها در تاریکیِ سر صبح می‌چرخند.

چهار.

یک نیمه بستنی قیفی دیدم که لیسیده شده بود، پیچ خورده بود در دست کسی که خودش هم پیچ‌خورده بود... یادم آمد به کهکشان راه شیری‌ای که موفق شده‌ایم در لبه‌اش بایستیم و ازش عکس بگیریم و بگذاریم بالای صفحه ۱۷ کتاب زمین شناسی دبیرستان‌هامان. می‌خواستم فکر کنم که این همه تو در تویی از کجا می‌آید و چه می‌شود و پس چه و کجا و کو باران...لیس بعدی زده شد. فلسفه انگار علمی عینی است، هرچند در ذات از آن هیچ چیز نمی‌فهمم.

پنج. 

سعی می‌کنم این یکی را آدم‌وارتر بنویسم.

قصدم این نبود یک پنجگانه بنویسم، یا حتی بنویسم. از کلمه‌ پرم. مثل آن دختر بچه‌ای که سر میز شام عروسی، با دامن عروس نشست روی زمین و از بین کباب و خورشت و مرغ و فلان یک تکه کلم ترشی گرفت و خوردش و بعد پهن زمین شد که بخوابد. کلم ترشی‌های کلمه‌ای ام را گاز می‌زنم و تف می‌کنمش توی قالب جملات. چه توی ذهنم چه لابلای صفر و یک های این‌جا... دامن عروس را جمع می‌کنم زیرم و تخت دراز می‌کشم لابلای پاهای ایستاده به صرف شام، تا بلکه‌م خوابم ببرد. کباب‌ها و ژله‌ها هم برای سقراط.

۱۳ شهریور ۹۷.


+ عنوان از نمایشی می‌آید که آریستوفانِ کمدی نویس بودش، شوریده علیه سقراط. هرچند من نیستم. شوریده علیه چیزی خارج از خودم نیستم. سرم پر از صداست و اگر شوریده‌ام علیه آن‌هاست.


برای تو که چرخیدن را کنار ساحل دوست‌ داری.

تو...

 تو باز  در باد چرخ زدی و چرخیدی

تکانه‌های پیرهنت در پنجه‌های دریده‌ی باد را به خاطر دارم 

وهق‌هقی را از بلندای بلند جاده.

صدا زدم اسمت را، اسمت را، اسمت... اسمت چه بود؟ بس که با واژه‌ها دست بر گریبانم تو را گم کرده‌ام.

گاهی از خودم می‌پرسم تا تو چقدر راه هست؟ چقدر سقوط؟ چند دانه‌ی عرق روی پیشانی؟ 

گاهی هم دلم می‌خواهد از تو بپرسم، ماهی‌ای که دهانش را باز و بست می‌کند و نفس نمی‌کشد... هنوز هم نمی‌توانی حرف بزنی؟ مثل شکوفه‌های هلو می‌مانی در حرف نزدن...

گاهی خواب می‌بینم که هنوز داری دورم چرخ می‌زنی و هربار بیشتر نگاهت می‌کنم اما اسمت را نمی‌پرسم... آنجا اسم‌ت را بلدم، مرغ‌های دریایی، آوایی شبیه صدای ماهی‌فروش‌های جنوب توی گوشم می‌پیچد و اسمت که شبیه موج دریاست.

دلم بیشتر از تو، برای دریا تنگ‌ است. قدم‌های تف‌دیده روی شن‌ها. موج. تو. آواهایی که تابحال نشنیده‌م. 

تو شبیه مکاشفه‌ای. یک آن می‌آیی می‌چرخی می‌آوری، می‌بری و من حالا ساعت‌ها و روزها و سالها باید پی‌ت بگردم. بین نفس‌های کم جان ثانیه‌ها.

تو بیشتر از دریا زیبایی، وقتی چرخ می‌زنی و چرخ.‌‌..


۱۲.شهریور.۹۷

پ.ن: برای خودت.

مطمئنم هیچ علاقه‌ای به معدن‌ها ندارم، ولی آن‌ها به هرحال هستند.

امشب، در همان لحظه که معده‌ام باز می‌خواست همه چیز را پس بزند و نورها که باز بدون عینکم در هم می‌پیچیدند در همان لحظه که رادیو نمی‌دانم چه می‌گفت و باد سرکشانه می‌زد لابلای تارهای تنیده‌ی روی سرم و همان لحظه که دنیا هنوز هم می‌چرخید و من باز چرخیدنش را فراموش کرده بودم، دقیقن همان لحظه، فهمیدم که درون سرم یک معدن هست.

من همیشه از معدن‌ها ترسیده‌ام. زیرِ پوست سنگینِ زمین، کمبود اکسیژن، کارگرهایی که صورتشان سیاه است و دست‌هاشان زخمی. و امشب گمان بردم رسوب‌های جمع شده‌ی توی قلبم* از یکی دوتا رگ یا لنف یا هر چیز دیگری زده بالا توی مغز و حالا به اشتباه یک معدن هست آن تو با تمام سر و صدا و عرق ریختن‌ها و جان‌کندن‌هایی که اتفاقا خودم خوب می‌دانم که هیچ فایده‌ای هم ندارند. دقیقن هیچ فایده‌ای ندارد معدن زدن وقتی فقط رسوب‌ها جوشیده و الماس که هیچ، حتی نمکی کوفتی چیزی هم درونش نیست فقط رسوب و سنگینی‌های بی‌مورد.

و ترس شروعِ همین نقطه است. همین که به قطعیت می‌رسم در این معدن هیچ چیزی برای تخلیص نیست. جز انبوه آواها و چرخش‌های بی‌معنی‌. که فکر می‌کنم قناریِ زرد توی این معدن خیلی وقت پیش از شدت گاز متان مرده و امیدی نیست که کارگر‌ها بفهمند که گاز دارد می‌چرخد و تا انفجار چیزی نمانده و خودم هم تنم نمی‌کشد که بروم صداشان کنم. باز از قطعیتِ شنیدن صدای ناله‌ی کمک معدن‌چی‌ام هم می‌ترسم. چون من راهی برای دویدن تا توی چین‌های مغزی‌ام ندارم و از این تکرار کشنده‌ و منفعل بودن هم می‌ترسم. از خفه شدن دانه به دانه‌ی معدن‌چی‌ها و فرصت‌ها و دقیقه‌هایم وحشت دارم ولی...

تو از اما ولی این‌ها بدت می‌آید ولی این‌بار واقعن اما ولی این‌هاش قطعی و حتمی‌اند، اما من اهل فرار شده‌ام. نمی.دانم چند وقت است یا این خصلت همیشه بوده اما می‌دانم اکنون هست. فعلن درون قلبم یک حفره‌ی خالی است، توی مغزم یک عالم رسوب‌های الکی و کارگرهای در دمادم مرگ و تیک‌تاک و نورها، و من درست در این بحبوحه اهل فرار شده‌ام _یا همیشه بوده‌ام._ برای همین باید پنجره‌ را باز کنم و همه‌ی محتویات معده‌ام را پس بگردانم، شاید از معده به مغز راهی بود و همه چیز خالی شد.


۸. شهریور.۹۷

* قلب نه آن قلبی که از آن عاشق می‌شوند، آن قلبی که با آن تلاش می‌کنند. در هر صورت این توجیه مناسبی به نظر نمیاد مگر این که چند‌قلبی‌ هم باشیم.

دردش فقط موقع بستنِ چشم‌هاست.

جوهر، جورِ شاپرک‌های غم‌گین چشمان‌ت را نمی‌کشد و اشک جورِ سنگینیِ سیاه پلک‌هایت را‌...

در آن میان نفس نکش.

به من گوش می‌دهی؟ گوش هم نده!

ای مسکوت‌ترین شعر خفته‌ی آرامِ جهان، باز بی‌صدا بگِری...

مبادا که تلالو تنت باز از میان رخت بربسته‌ترین سیاهی‌های جهان جان بگیرد...

سرنوشتی جز صدای جغد‌ها نیست

تو -میانِ هیاهوی باد- بخواب.

گمان کنم من به اندازه‌ی کافی بیدار باشم، تو بخواب.

۷. شهریور.۹۷

یک چیزی بین ماندن و نرفتن
بودن و نفس نکشیدن
نوشتن و نشستن
یک چیزی مثل معلق ماندن‌.
____________
آن «چیزها» موقتن یا دائمن اضافه نمی‌شوند.
Designed By Erfan Powered by Bayan