|تعلیق|

مطمئنم هیچ علاقه‌ای به معدن‌ها ندارم، ولی آن‌ها به هرحال هستند.

امشب، در همان لحظه که معده‌ام باز می‌خواست همه چیز را پس بزند و نورها که باز بدون عینکم در هم می‌پیچیدند در همان لحظه که رادیو نمی‌دانم چه می‌گفت و باد سرکشانه می‌زد لابلای تارهای تنیده‌ی روی سرم و همان لحظه که دنیا هنوز هم می‌چرخید و من باز چرخیدنش را فراموش کرده بودم، دقیقن همان لحظه، فهمیدم که درون سرم یک معدن هست.

من همیشه از معدن‌ها ترسیده‌ام. زیرِ پوست سنگینِ زمین، کمبود اکسیژن، کارگرهایی که صورتشان سیاه است و دست‌هاشان زخمی. و امشب گمان بردم رسوب‌های جمع شده‌ی توی قلبم* از یکی دوتا رگ یا لنف یا هر چیز دیگری زده بالا توی مغز و حالا به اشتباه یک معدن هست آن تو با تمام سر و صدا و عرق ریختن‌ها و جان‌کندن‌هایی که اتفاقا خودم خوب می‌دانم که هیچ فایده‌ای هم ندارند. دقیقن هیچ فایده‌ای ندارد معدن زدن وقتی فقط رسوب‌ها جوشیده و الماس که هیچ، حتی نمکی کوفتی چیزی هم درونش نیست فقط رسوب و سنگینی‌های بی‌مورد.

و ترس شروعِ همین نقطه است. همین که به قطعیت می‌رسم در این معدن هیچ چیزی برای تخلیص نیست. جز انبوه آواها و چرخش‌های بی‌معنی‌. که فکر می‌کنم قناریِ زرد توی این معدن خیلی وقت پیش از شدت گاز متان مرده و امیدی نیست که کارگر‌ها بفهمند که گاز دارد می‌چرخد و تا انفجار چیزی نمانده و خودم هم تنم نمی‌کشد که بروم صداشان کنم. باز از قطعیتِ شنیدن صدای ناله‌ی کمک معدن‌چی‌ام هم می‌ترسم. چون من راهی برای دویدن تا توی چین‌های مغزی‌ام ندارم و از این تکرار کشنده‌ و منفعل بودن هم می‌ترسم. از خفه شدن دانه به دانه‌ی معدن‌چی‌ها و فرصت‌ها و دقیقه‌هایم وحشت دارم ولی...

تو از اما ولی این‌ها بدت می‌آید ولی این‌بار واقعن اما ولی این‌هاش قطعی و حتمی‌اند، اما من اهل فرار شده‌ام. نمی.دانم چند وقت است یا این خصلت همیشه بوده اما می‌دانم اکنون هست. فعلن درون قلبم یک حفره‌ی خالی است، توی مغزم یک عالم رسوب‌های الکی و کارگرهای در دمادم مرگ و تیک‌تاک و نورها، و من درست در این بحبوحه اهل فرار شده‌ام _یا همیشه بوده‌ام._ برای همین باید پنجره‌ را باز کنم و همه‌ی محتویات معده‌ام را پس بگردانم، شاید از معده به مغز راهی بود و همه چیز خالی شد.


۸. شهریور.۹۷

* قلب نه آن قلبی که از آن عاشق می‌شوند، آن قلبی که با آن تلاش می‌کنند. در هر صورت این توجیه مناسبی به نظر نمیاد مگر این که چند‌قلبی‌ هم باشیم.

فاطمه کریمی
۰۹ شهریور ۹۷ , ۱۱:۲۲
فرار کن. 

پاسخ :

این ثبات نداشتن‌ش ترسناک‌تره...
وقتایی که فرار می‌کنم هم آروم و قرار ندارم، ترسه؟ عذاب وجدانه؟ هر چی هست آزاردهنده است‌. مثل وقتی که می‌مونی و تحلیل می‌ری، وقتایی که فرار می‌کنی هم تحلیل می‌ری.
فاطمه کریمی
۰۹ شهریور ۹۷ , ۲۳:۳۸
باید اول بدونی

پاسخ :

چیو؟
این که کدوم بهتره؟ یا کمتر بدتره؟
فاطمه کریمی
۱۰ شهریور ۹۷ , ۱۰:۴۶
ثبات و تعادل وجود نداره، مدام باید فرار کنی و بمونی ، میانه روی بیماریه شاید، باید انتخاب کرد، مدام.

پاسخ :

باید انتخاب کرد، مدام. 
جمله‌ی غم‌انگیزیه، بازم انگار مجبوریم انتخاب کنیم، یعنی انتخاب نکردن جزو انتخاب‌هامون نیست. یه چیزی مثه اجبار بیرونی.
فاطمه کریمی
۱۲ شهریور ۹۷ , ۰۱:۲۲
ما مجبوریم به هر حال و ناچار، اما اینا الان چین فک‌می کنی بهشون؟ کام آن بابا . 

پاسخ :

کام آن بابا. :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
یک چیزی بین ماندن و نرفتن
بودن و نفس نکشیدن
نوشتن و نشستن
یک چیزی مثل معلق ماندن‌.
____________
آن «چیزها» موقتن یا دائمن اضافه می‌شوند.
Designed By Erfan Powered by Bayan