|تعلیق|

هستی؟

هستی یک مقوله‌ی پیچیده‌ است که اتفاقا باز‌ هم نمی‌خواهم درباره‌اش حرف بزنم. یک لحظه به دود فکر نکن! کردی؟ هستی هم همانطور پیچیده دور‌ تنم، مثل پیچش مارهای ضحاک شب‌ها در خواب دور تنش. حتی وقتی که تو در گوشم زمزمه می‌کنی بهش فکر نکن و من نمی‌توانم پلکم را هم تکان بدهم که دلم نمی‌خواهد اما یک لحظه به دود فکر نکن! کردی؟ .. بیا گمان کنیم این هنوز یک خواب است...

از قرن بیست و چندمِ رنج‌های بی‌پایان بشری، از درد و فقر و گرسنگی، از خانواده و مذهب که دو بنیاد اصلی هر جامعه‌ی بشری‌اند، از دست‌های پینه‌ بسته‌ی پیرمرد یخ زده کنار بساط واکس کفشی‌اَش سر صبح زمستان، از تجربه‌هایی که یک روسپی در قرون وسطا و میان جامعه‌ی کشیش‌ها آن‌ها را به جان خریده، از ذوب شدن یخ‌های قطبین که شاید ما را هل بدهد زیر یک لایه‌ی آب وقتی بوی عرق و گه‌کرفتگیِ روشن‌فکر‌ها را گرفته‌ایم. از پست مدرنی و مسخره به نظر رسیدن تک تک نیازهای بشری، از تعلق و تنهایی با هم، گاهی فکر می‌کنم از فکر کردن به تمام این از ها باید چه چیزی را جست؟ جُستن؟ با جُستن می‌شود جَست؟

و باز گمان می کنم به من هیچ ربطی ندارد که بخواهم فکر کنم که فلان درخت چند سال ریشه دوانده و به آب نرسیده و پس چه‌طور ریشه دوانده و خودش را نکنده ببرد یک‌جایی که واقعن حیات است؟ اصلن حیات کجای این آبیِ از دور فیروزه‌ای است؟ ته این مرداب خسته‌ی وا پس زده کجاست و اگر ته ندارد پس سیاه‌چاله است یا سفید؟


نمی‌خواهم بنا را بگذارم به دور خود چرخیدن و ردیف کردن جمله‌هایی که فقط آوا و صدا‌اَند و نه حتی کلمه... نمی‌خواهم به چرخش فرفره‌وار کره‌ی زمین و ترس‌ آدم‌ها از فواصل عمری‌شان و عمق تن‌هایی‌های زنانه حرف بزنم، اما راهی نیست... 

تنها چیزی که در آن به قطعیت رسیده‌ام این است که داشت خوابم می‌برد، چشم‌هام داشت روی هم بسته می‌شد، دقیقن همان خلسه‌‌ی پوچ قبل از تاریکیِ خواب بود که آتش‌فشان فوران کرد و به ناگهان روی همه چیز را پوشاند.. جسم خاکستریِ بی‌جانم مانده اینجا بین جسم‌هایی که آن‌ها هم نفس نمی‌کشند، مغزم ولی هست، هستی ولی هست، این صدای موریانه وارت که تکان بخور هست..‌. 

و تمامِ مسأله اینجاست که من هیچ‌کجای این تکه‌ی زیر خاکستر مدفون شده، نیستم. 

هستی، ولی نیستم.



۳۱ مرداد ۹۷.

پر ِ بنفش
۳۱ مرداد ۹۷ , ۲۰:۰۲
من پارت خانوم معینی رو انجام میدم:
مثه همیشه هیچی از متنات نفهمیدم :دی
ولی لعنت به همه اینایی که میگی، لعنت به همشون که یه ثانیه هم دست بردار نیستند. با همه تضادشون باهم هیچکودومشون از بین نمیره و پا به پای هم...

پاسخ :

کلمه‌ها خیلی غریبن. چرخ می‌خورن می‌خورن می‌خورن تا بالاخره از یه جایی بریزن بیرون.
شاید داشتم چیزی شبیه حرف‌های خودت می‌زدم. نمی‌دونم.

+ خانم معینی :)
پر ِ بنفش
۳۱ مرداد ۹۷ , ۲۰:۰۸
آره اولش که صد درصد منو یاد حرفای خودم انداخت. گفتم شاید اشتباه میکنم که اینارو من گفتم بهت. 
کلماتی که ته نشین شدن و رسوب کردن و حل نمیشن و بیرون نمیریزن و سمین و دارن میکشنمون چی؟

پاسخ :

البته کدوم حرف‌هات؟ تو گفتی؟ منظورم حرف‌های پستت بود.

باید راهی جست وگرنه به مرور و ذره ذره تحلیل می‌ریم سرشون. شاید نوشتن.
پر ِ بنفش
۳۱ مرداد ۹۷ , ۲۰:۱۳
قضیه دود. که نوشتی "بهش فکر نکن" دیدی فکر کردی؟
یادته رفته بودم جلسه مشاوره و اونم همینو گفته بود!؟
  
:)

بعضی وقتا تو یه هزارتویی که از بالا دایره شکله گیر میوفتی. از هرراهی که بری، حتی نوشتن، در ایز نو وی اوت!

پاسخ :

آها. یادم نبود دقیق‌ش رو. یه بار دیگه‌ام اینو با یه حالت دیگه شنیده بودم مونده بود ته ذهنم.

no way out :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
یک چیزی بین ماندن و نرفتن
بودن و نفس نکشیدن
نوشتن و نشستن
یک چیزی مثل معلق ماندن‌.
____________
آن «چیزها» موقتن یا دائمن اضافه می‌شوند.
Designed By Erfan Powered by Bayan