|تعلیق|

______

که هوس می‌کنی آواهای نامجو را، به محض برگشتنت به دنیا، به همان اتاق قبلی، به شاملو‌های توی قفسه و پوست پرتقال‌های لبه‌ی کمد. که نامجو را که می‌گذاری تازه می‌بینی از نصف شب گذرانده‌ای. و توی دنیا نبوده‌ای. مزه‌ی گیلاس را فهمیده و دوبار شنیده‌ای و کفت بریده‌ای. که هی بی‌اخیتار گفته‌ای لعنتی، لعنتی لعنتی. که مزه‌ی سیگار را پرسیده‌ای. که باید خودت بکشی، که آرام شده‌ای از صدای آرامش. 

می‌بینی نصف شب است و نامجو هنوز نخوانده و چراغ می‌رقصد توی تاریکی‌. می‌مانی بین خودت و دستگیره. بودن یا...؟ مساله‌ای نیست. شب می‌مانم. پنجره را که پس می‌زنی صدای سگ می‌آید. می‌بینی باید بروی. نور می‌اندازی با نامجو. التماس‌ها درها را که قهقهه نزنند. لیوان را زیر شیر سرد. صدای سگ می‌دهد دنیا و عقربه‌ها. می‌خواهی بخوابی همان وسط. تازه رسیده‌ای به پیل‌افکنِ پله‌ها. یک نه یک. چهچهه، قهقهه، واق واق. کلیدت نیست.

آهنیِ اصلی را که می‌بندی نفست تازه در می‌آید، خون احتمالن باز دم می‌کنی توی هوا. زردیِ کرم مانندی را پاشیده‌اند روی تن کوچه. هوس می‌کنی بروی تا ته دنیا. با دمپایی و کلید توی دستت. کِرم جهان می‌لولد. می‌خواهی در بروی که بچشی مزه‌ی توی دل و روده‌ی کرمی فرار کردن‌ را... یک آن نشده خودت را روی تختت لمس می‌کنی. زنده‌ای که نامجو: دلا دیدی که خورشید از شب سرد، چو آتش سر ز خاکستر بر آورد...

۱۹. آذر ۹۷

________

پ.ن: گاهی نمی‌شود چیزها را تغییر داد، چه اصراری هست؟

علیرضا هاشم آذر
۱۹ آذر ۹۷ , ۰۳:۰۵
بیشتر بنویس، خیلی بیشتر! 

پاسخ :

سلام. 
برای نوشتن بعضی چیزها، باید لحظاتش ساخته بشن.
ولی نوشتن کلن مقوله‌ی خوبیه.
میماجیل ‌‌
۱۹ آذر ۹۷ , ۰۷:۴۱
سلام.
با ذوق می‌آید که عنوان بگذارد، می‌بیند عنوان است، عنوان‌ش با تو نیست!

پاسخ :

سلام. 
گیجیِ نگارنده که بی‌انتهاست. 
من گمانم بود پانویسش را گذاشته‌ام. 
هنوز هم با توست.من و کلمات الکن آن بالا منتظر.
Omidreza Sh
۱۹ آذر ۹۷ , ۲۰:۰۳
سر آدم سوت میکشد از این همه الزام....
هوس رفتن درمان ندارد مثل خوره تمام مغزت را میجود و تفاله اش را تف میکند روی زمین...
همیشه فکر میکنم شب ها طعم گس میدهند شب ها بیشتر میچسبد بروی....
خاک بر فرقش نشیند آنکه یار از من گرفت...

پاسخ :

سلام.
الزام، اجبار، جبر... از همه‌شان به طرز غریبی متنفرم.
و به نظرم باید رفت. ته‌اش که چه؟ آدم کدر می‌شود از ماندن. شب‌ها شاید تاریکی شاید تمام نشدگی و خلسه خیلی چیزها را قشنگ‌تر می‌کند.
و نامجو.
Omidreza Sh
۱۹ آذر ۹۷ , ۲۰:۲۶
و هستی همه اش طعم زهرمار  همین جبر و الزام است نه؟؟؟
هر لحظه که میگذرد الزام است بین بودن یا نبودن،ماندن یا رفتن،دیدن یا ندیدن حتی خواستن یا نخواستن...
لاجرم...خنثی بودنی در کار نیست...
سلام که میکنید مخم بوی باروت میگیرد....
سلام

پاسخ :

سلام.
من هم حواسم به زنده‌ کردن بو و رنگ‌ها نبود. کمی‌ست که یادگرفتم از یک دوست.

به نظرم جبریه که اختیار رو بلعیده. و این رقت انگیزه. زهرمار یا شکر. مسخره و درد آوره، در عینِ واحد.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
یک چیزی بین ماندن و نرفتن
بودن و نفس نکشیدن
نوشتن و نشستن
یک چیزی مثل معلق ماندن‌.
____________
آن «چیزها» موقتن یا دائمن اضافه نمی‌شوند.
Designed By Erfan Powered by Bayan